چه روزی...
صبح حسابی خوابم میومد، قرار بود بابا جون بیاد دنبالمون بریم تهران، اول خونه پسردایی بعد هم خونه آمی دوستم، دیدن آرین جون، وای که چه حالی داد، دلم نمیاد همه عکسها رو نذارم... آمی و زهرا مامان آرین جون و آرمان جون، از همکارای سابق مامان ندا هستن، خیلی روز خوبی بود و حسابی خوش گذشت...

آرین جون، ابوالفضلم، آرمان جون

این دو تا باهم قهرن؟؟؟!!!

ابوالفضل از آرمان جون ترسیده که داره شیطون بازی درمیاره... آرین جون هم که حسابی آقاهه...

حتی مامان زهرا هم حریف شیطون بازیه آرمان نمیشه، مامان ندا هم حریف گریه های ابوالفضل...

مامانی با آرین دوست باش دیگه...

دیگه حریف نشدیم و نشد عکسهای بهتر بندازیم، این وبلاگ آرین جون... البته مامانش حسابی پرمشغله هست و نمیتونه زیاد به وبلاگ بقیه سر بزنه فعلا...
http://heart_love_aryan.niniweblog.com/
ابوالفضل در راه برگشت روی فرمان بغل بابا جون مهدی...

این هم کادوی آمی جون...

و ابوالفضل با عینک قرضی...

و این عکس هم به پیشنهاد خاله مریم... ببین که دستاتو مثل رامکال کردی...

و این هم از22 دیماه 90...


چه روزی...
